سکوت نامه قادری زخمی داشت دست عاجز مرهم زخمان بود، روز دوم که بشد قادرک جانش سپرد! قادری کاخی داشت خانه عاجز مثال لوله بود سرمه دان را سرمه ریزند دریا را آب شور... عاجزی خاک می خورد اسکناس قادری می گندید، عاجز از عمق دلش می خندید! قادری عاشق شد عشقش را به سه درهم بفروخت! قادری دریا داشت و لهذا کوسه گان شاه شدند! عاجزی تاب نداشت قادری سرسره بازی می کرد شاعر از بی خبری قافیه سازی می کرد! قادری نمک نداشت و لهذا گندید! قادری همسر نداشت عاجزی اهل تأهل ز تغیُّر کوچید! صفحه قبل 1 صفحه بعد آخرین مطالب نويسندگان پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
![]()
|
|||||||||||||||||
![]() |